از امروز شهید و شهادت و جبهه نداریم؛ اگر در قسمت دیگری از اداره میتوانی کار کنی بمان، وگرنه استعفایت را بنویس و برو...
وقتی جنگ آغاز می شود، «موسی کیخا» کارمند جهاد به سفارش شهید حاج علی فارسی از سرداران کاشانی، همراه با آقایان«رودی» و «غفاری» که آنها هم فیلمبردار و عکاس جهاد بودند، به سیستان و بلوچستان، کردستان و از آنجا به جبهه های جنوب میروند تا گزارش تهیه کنند و...
در ادامه، ماجراهای تلخ زندگی موسی کیخا و رهاورد یک عمر مستند سازیاش از سفر به جبهه های جنگ را از زبان خود این رزمنده جهادگر میخوانید.
گزارش از جنگ
موسی کیخا میگوید، آنقدر دل پر درد دارم که نمیدانم از کجا آغاز کنم. از او میخواهم نخست خودش را معرفی کند. یادداشتهای روی میزش را مرتب میکند و میگوید: من «موسی کیخا» از روستای «تَنبِکا»ی زابل هستم. پدر، دایی و عموهایم روحانی بودند و فعالیت سیاسی داشتند. از همان نوجوانی با شخصیتهایی مانند حضرت امام خمینی(ره)، مقام معظم رهبری و مرحوم آقای طالقانی آشنا شدم. در جوانی به کاشان آمدم و در مغازه حلب سازی(کابینت سازی امروز) شاگردی کردم تا کم کم خودم صاحب کار و مغازه شدم و با دختری کاشانی از خانوادهای مذهبی ازدواج کردم.
با سردار شهید حاج علی فارسی هنگام فعالیتهای انقلابی آشنا شدم، به نوشتن علاقه داشتم و خاطرات انقلاب را مینوشتم. پس از انقلاب به استخدام جهاد سازندگی درآمدم.
کیخا درباره فعالیتهایش در جهاد میگوید: من کارمند جهاد بودم، به سفارش شهید حاج علی فارسی با بچههای جهاد به سیستان و بلوچستان، کردستان و از آنجا به جبهههای جنوب رفتم تا گزارش تهیه کنم. من با همراهانم «رودی» و «غفاری» تا پایان جنگ در جبهه های مختلف بودیم؛ آنها فیلم و عکس میگرفتند و من گزارش فیلمها و عکسها را مینوشتم وهمه آثار را در جهاد نگهداری میکردم تا اینکه جنگ به پایان رسید.
پس از جنگ این فیلمها و نوارها را در اتاق کارم دسته بندی کردم و در قفسهها چیدم و به کمک دو جوان نزدیک به سه سال گزارشها را پیاده کردیم تا مجموعهای از آثار را آماده کنیم، اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.
نوارها و فیلمها را دور ریخته بودند
برای ما عجیب است که کیخا هنوز هم با یادآوری آن روزها، بغض کند و اشکهایش فرو ریزد. او با مکثی کوتاه اشکهایش را پاک میکند و میگوید: یک روز به محل کارم رفتم و دیدم قفسهها خالی است و از آن همه فیلم و عکس و نوشته خبری نیست. دو سه روز دنبال آنها گشتم و چون نشانهای نیافتم، با مسؤولان اداره بحثم شد تا اینکه فهمیدم فیلمها و نوارها را به انبار شهید ابهری در جاده راوند بردهاند! فوری به انبار رفتم.
نگهبان اجازه نداد وارد شوم. به پشت انبار رفتم و از یک درخت بالا رفته و جلوی انبار پریدم؛ دیدم نوارها و فیلمها را در یک گونی روی ماسهها انداختهاند، چند فیلم و نوار هم این طرف و آن طرف افتاده است. نوارها و فیلمها را توی گونی ریختم و با زحمت از روی دیوار به زمین کشاورزی پشت انبار بردم و به طرف جاده به راه افتادم. از فشار ناراحتی با خودم غر میزدم که «اگر مسؤولان نمیدانند اینها چقدر ارزش دارد و چند نفر برایش زحمت کشیدهاند، من که میدانم» که یک کشاورز مرا در راه دید و با موتور به خانه رساند.
کیخا، لیوان آب را بر میدارد و چند قورت آب مینوشد تا ناراحتیاش را فرو بخورد، سپس میگوید: بی درنگ نشستم، اشک ریختم و خاک فیلمها و نوارها را خوب تمیز کردم. از نظر روحی آنقدر شکسته بودم که از آن پس در خانه نشستم و با دل شکسته و در تنهایی گزارشهایم را پیاده میکردم. همسرم که حال مرا میدید، سخت نگرانم بود.
از امروز شهید و شهادت و جبهه نداریم
وقتی از کیخا میپرسم که آخر چرا نوارها و فیلمها را دور ریختند، داغ دلش تازه و اشکهایش جاری میشود، عینک را از روی چشمانش برمیدارد و میگوید: من نمیدانم چرا آنها چنین تصمیمی گرفتند! یک روز مسؤول اداره مرا خواست و گفت: دیگر جنگ تمام شده، از امروز شهید و شهادت و جبهه نداریم، شما اگر میتوانی در جای دیگری از اداره کار کنی، بمان وگرنه استعفایت را بنویس و برو. خیلی ناراحت شدم، نخست بگو مگو کردم و گفتم به هیچ واحد دیگری نمیروم و میخواهم گزارشهایم را تکمیل کنم. اما آنها ارزش کار را نمیدانستند. پس از آن، با مسؤول اداره درگیر شدم و او گفت، استعفایت را بنویس و برو! من نوشتم: «اینجانب ... مدیر اداره ... نمیخواهم آقای موسی کیخا برای شهدا کار کند»!
و زیر آن نوشتم: «اینجانب موسی کیخا میخواهم برای شهدا کار کنم».
ایشان گفت: دیگر نیازی به شما نداریم و مرا اخراج کردند.
از کیخا میپرسم، پس از آن چه کردید، او میگوید؟ من چون کابینت سازی بلد بودم، در یک مغازه شاگردی میکردم و همسرم قالی بافی میکرد. اما کم کم به خاطر جراحی قلبم و آسیبهایی که در جنگ دیده بودم، از کار افتاده شدم.
و او در ادامه از آسیبهایی که از جنگ دیده است، میگوید: در عملیات طریقالقدس پایم ترکش خورد؛ در تنگه چزابه موج انفجار شدید مرا گرفت؛ در عملیات والفجر هشت، کربلای چهار و کربلای پنج شیمیایی شدم.
کیخا به اینجا که میرسد، یادی از شهید فارسی میکند و از نقش ایشان در تهیه گزارش نویسیاش میگوید: شهید فارسی عضو شورای مرکزی جهاد استان اصفهان و پس از آن فرمانده کل مهندسی استان بود. او از کار ما حمایت میکرد. بچههای جهاد کاشان را توجیه کرده بود، در هر موقعیتی که مستقر میشدند، یک سنگر کوچک مخصوص هم برای من میزدند تا در آن کار کنم، هر وقت هم ضبط صوتم با تیر و ترکش خراب میشد، ضبط صوت دیگری در اختیارم قرار میداد تا کار ادامه یابد؛ چون ارزش کار مستند را خوب میفهمید. او در هر فرصتی حتی اگر خیلی خسته بود، گزارشهایم را گوش میداد و سفارش میکرد خیلی مراقب آنها باشم.
کیخا از سرانجام آثار خود میگوید: پنج سال گذشت، برای حفاظت از نوارها و فیلمها، آنها را به آقای «جویپا»، مسؤول سمعی بصری اداره سپردم که او هم برای خودش ماجراها دارد؛ چون همان بلایی را که سر من آوردند، سر ایشان هم آوردند و باز انتقال فیلمها و نوارها به انبار و...
تا اینکه یک بار با سردار حاج حسین دقیقی درباره کارهایم صحبت کردم. و او که در کار نشر آثار دفاع مقدس دست دارند، به لطف خداوند به من قول دادهاند امسال گزارشهایم را چاپ و منتشر کنند.
کیخا میگوید: ما لحظه به لحظه حوادث را با جزییات داریم، حتی وقتی در اداره این مطالب را تدوین میکردم نزدیک به 20 نفر از بچههای جهاد نوشتههایم را دیدند و تأیید کردند، امروز هم کسانی مثل حاج «مهدی صدوری» از شاهدان کار ما هستند، ایشان میتواند کارها و گفتههای ما را تأیید کند.
آثارم را به بنیاد حفظ آثار تهران سپردم
وی از سرانجام سرنوشت فیلمها و نوارها میگوید: نسخه اصلی فیلمها و نوارها را به موزه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس تهران رساندیم و آنجا در قسمت شهدای جهاد ثبت و ضبط شد. نسخه کپی فیلمها را به یکی از همکارانم در سمعی و بصری جهاد سپردم، ایشان فیلمها را دیجیتالی کرده و حجمی نزدیک یک ترابایت فیلم هم نزد ایشان است. نوارها پیش من است و دارم کارم را ادامه میدهم. گزارشی از شهیدان سیدجواد سیدیان، یداللهی، ناصح، صدق گو، پورمحمدیان، گلی، نیکوفرد و... پیاده کردم و دیدم باید اطلاعاتی به آن اضافه شود پس به سراغ افرادی میروم که در جبهه با آنها بودهاند و گزارشها را تکمیل میکنم.
کیخا به روزهایی که گذشته است، اشاره میکند و میگوید: پیش از اینکه از اداره بروم، وضعیت خیلی بهتر بود؛ چون از دوره دفاع دور نشده بودیم و راحت گزارشهایمان را تکمیل میکردیم، اما اکنون پس از گذشت این همه سال، پیدا کردن افراد کار سختی است و تازه وقتی پیدایشان میکنیم، بسیاری از مطالب از ذهنشان رفته و پاک شده و این خیلی ناراحتکننده است.
کیخا همان طور که خودش گفت، دیگر شور و حالی برایش نمانده است. آسیبهایی که از جنگ دیده، او را از پا انداخته و تنها انگیزه او برای ادامه کار، روشن شدن تکلیف مستندات او از جنگ و سر و سامان دادن به انبوه فیلمها، نوشته ها و عکسهایی است که با همکاران خود گردآوری کردهاند.
او در پایان میگوید: من همه عشقم همین بچهها بودند که از سرمای ماووت تا آتش بی امان عملیات رمضان تا فاو و شلمچه همه جا همراهشان بودم و میخواستم آثاری را که مربوط به این بزرگواران است، در جایی ثبت و ضبط شود.
در پایان بهتر است بدانید نماینده وزارتخانه جهاد در مجلس شورای اسلامی«حاج حمید صدوری» متوجه وضعیت موسی کیخا میشود، کار او را پیگیری میکند و سال 1392 از کیخا میخواهند به اداره برگردد و کارهای گذشته را ادامه دهد. اکنون او با 65سال سن با همه مشکلاتی که از ندانم کاری دیگران برایش پیش آمده است، در جهاد کار میکند و از سر بزرگواری از هیچ کس گلایه مند نیست.
خوانندگان ارجمند می توانند دیدگاه و پیشنهادهای خود را درباره مطالب صفحه عشقستان به شماره 3000737276 پیامک کنند.




نظر شما